تبليغاتX
در جستجوی آفتاب


در جستجوی آفتاب

السلام علیک یا اهل بیت النبوه

 

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد.

نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390| ساعت 8:43| توسط فرزانه| |

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390| ساعت 21:48| توسط فرزانه| |

 عکس   داستان آموزنده “تاثیر دعا”

 

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از  کلیسا برمیگشت …

در همین حال نوه  اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ،  پدر روحانی براتون چی موعظه  کرد ؟!

خانم پیر مدتی  فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمیتونم به یاد بیارم  !!!

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

 

عزیزم  ممکنه  بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید :  تو این سبد ؟ غیر ممکنه

با این همه شکاف و درز داخل سبد  آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد  : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

سبد رو برداشت  و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت  و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست

اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!


نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390| ساعت 19:10| توسط فرزانه| |

 

 گالیله : هیچ چیزی را نمی توان به کسی یاد داد، ولی می توان به او کمک کرد تا پاسخ ها را از درون خود بیابد....

ویلیام شکسپیر : گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر...

ماریو لاگومن:  با زمان قرار زندگی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، سرانجام که به هم خواهیم رسید....

ویکتور هوگو : هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده كركس نميشود. اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان....

مارک تواین : وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....

مولویبر : هر چه همی لرزی می‌دان که همان ارزی   زين روی دل عاشق از عرش فزون باشد....

گالیله : کار کنيد تا همه غصه‌ها و پريشانيهای خود را فراموش کنيد....

فیثاغورث : برای تربيت اراده بهترين زمان ايام جوانی است....

مارک تواین : وقتی جوانتر بودم همه چيز را به خاطر می‌آوردم، حالا می‌خواست اتفاق افتاده باشد يا نه!...

گاندی : هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشاريد....

یوهان گوته : اگر می‌دانستند تا كنون چند بار حرفهای ديگران را بد فهميده‌اند، هيچكس در میان جمع اين همه پر حرفی نمی‌كرد....

ويليام شکسپير : شکوه دنيوی همچون دايره‌ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده می‌شود و سپس در نهايت بزرگی هيچ می‌‌شود....

مارک تواین : عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه می‌بيند....

يوهان گوته : اگر آدم خوبی با تو بدی کرد،چنان وانمود کن که نفهميده‌ای. او توجه خواهد کرد و مدت زيادی مديون تو خواهد بود....

پاسکال : ديوانگی بشر آنچنان ضروری است که ديوانه نبودن خود شکل ديگری از ديوانگی است....

گاندی : پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنستکه بعداز هر زمين خوردنی برخيزی....

ارنست : در جهان تنها دو گروه از مردم هستند که هرگز تغيير نمی‌يابند؛ برترين خردمندان و پست‌ترين بی‌خردان....

ارنست همينگویانسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد....

گالیله : هرگز مردی ولو بسيار نادان را نديدم که از وی چيزی نتوانسته‌ام بياموزم....

وینستون چرچیل : بزرگترين درس زندگی اينست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گويند....

ویلیام شکسپیر : بالاتر از همه چيز اين‌است‌که با خودمان صادق باشيم....

کنفسیوس : نه از خودت تعريف کن و نه بدگويی. اگر از خودت تعريف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگويی کنی بيش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت....

امرسون : وقتی انسان دوست واقعی دارد كه خودش هم دوست واقعی باشد....

تولستوی : فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت....

دكارت : در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند....

تولستوی : بدترين و خطرناکترين کلمات اينست: «همه اين جورند»....

--------------

چشم یک روز گفت « من در آن سوی این دره ها کوهی می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟ »

گوش لحظه ای خوب ساکت ماند و دقت کرد، سپس گفت « پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.»

آنگاه دست درآمد و گفت« من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم، من کوهی نمی یابم.»

بینی گفت « کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم.»

آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید، و همه درباره وهم شگفت چشم ، گرم گفت و گو شدند و گفتند « این چشم یک جای کارش خراب است.»

جبران خلیل جبران

-----------------------

آلبرت انیشتین : به جاي اين كه سعي كنيد مرد موفقيت باشيد، سعي كنيد مرد ارزشها باشيد....

سعدی : آنکه هفت اقليم عالم را نهاد     هر کسی را آنچه لايق بود داد...

امانوئل کانت : چنان باش که بتوانی به هر کس بگويی: «مثل من باش»....

کانت : میگویدبزرگ ترین جستجوی بشر راهی برای انسان شدن است و بس...

ناپلئون : آن کس که از اول می داند کجا می رود خیلی دور نخواهد رفت....

منبع : هم میهن

         

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390| ساعت 18:4| توسط فرزانه| |

در زندگی مانند مداد باشیم | www.Bia2tafrihi.Com

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390| ساعت 14:51| توسط فرزانه| |

در زندگی مانند مداد باشیم | www.Bia2tafrihi.Com

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390| ساعت 14:45| توسط فرزانه| |

زندگی همان اندازه که از اتفاقات بزرگ تشکیل شده ، نکته های کوچک هم دارد. نکته هایی که شاید همه ما آنها را بدانیم اما خوب، گاهی فراموش میکنیم. سرشاری زندگی از همین نکات کوچک است که گاهی پیش درآمد اتفاقات بزرگ و سرنوشت ساز می شوند.آنها را جدی بگیرید، هر ماه ،هرهفته یکی از این نکات را روی آینه بنویسید تا هر روز ببینید و فراموش نکنید. برای یکدیگر تعریف کنید تا برای دوستانتان هم یادآوری شود.

 

وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو ” می دانم چه حالی داری ” چون در واقع نمی دانی .

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: “برای چه می خواهید بدانید؟”

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : ” آماده، هدف، آتش ”

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389| ساعت 19:28| توسط فرزانه| |

 ! لطف خدا حتی در لباس قهر ! -غیر طنز - مناجات و عرفانی

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389| ساعت 11:23| توسط فرزانه| |

x6ea8y.jpg

آنگاه كه مى‏رفتى گفته بودى كه جمعه

روزى خواهى آمد.

از آن روز ، همه جمعه‏ها را پاس داشته‏ام.

جمعه بوى تو را مى‏دهد.

جمعه امید را پررنگ تر از هر زمان در دلم

زنده مى‏كند.

هیهات، جمعه كه مى‏رود، غمى دیگر در

دلم چنگ مى‏اندازد.

غروب جمعه كه فرا مى‏رسد ، پشت همه

درختها مى‏شكند...


4vg1sua.jpg

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388| ساعت 12:34| توسط فرزانه| |

 

چه مي‌شود اگر بيايي
و فاصله ها را خط بزني
و ...
.
.

باران
بهانه بود
که تو
زير چتر من
تا انتهای کوچه بيايی
و دوستی
مثل گلی
شکوفه کند در ميانمان . .


پروردگارا ظهور آقایم امام زمان را نزدیک بفرما.

آمین بگو و بفرست صلواتی بر محمد و آل پاکش

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388| ساعت 11:21| توسط فرزانه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس